برای راهیان نور
بسم رب الشهدا و الصدیقین
از فرسنگها راه دور، عطر خاکریزها و سنگرهای سرد و گرم شلمچه و اروند و قله های سر به فلک کشیده کردستان به مشام میرسد.
آنجا قطعه زمین معمولی بیش نیست.
آنجا هم مثل هرجای ایران است. خاک دارد و آب و کوه و دشت و بیابان.
براستی چه چیز آنجا را مقدس کرده است!
صداقت، تلاش، مجاهدت، ایثار، اخلاص و خون.
به برکت ارواح مطهر و بزرگ شهدا آنجا مقدس شده است.
آنجا کربلای ایران است.
هنوز یاد صفا و صمیمیت و یک رنگی رزمندگان دفاع مقدس در شهرمان وجود دارد.
هنوز نجوای نماز شب هایی که درون سنگر شروع می شد و به بهشت ختم میشد بگوش میرسد.
هنوز عطر همیشه جاوید شهیدان بر فضای زهر آلود دنیایی مان غلبه دارد.
ای شهیدان! با نوشیدن هر آب خنکی، به یاد لبان خشکتان، برحسین فاطمه (صلوات الله علیه) سلام میفرستیم.
ای شهیدان! گرچه داغ فراقتان بر جانمان نشسته، اما گذشت زمان، هیچگاه هوای سرزمین پاکتان را از ذهنمان دور نکرده و نخواهد کرد.
ای شهیدان! ایرانی هرچه دارد فقط و فقط به برکت مجاهدت و ایثار شماست.
ای شهیدان! اماممان شما را برتر از صحابه پیامبر عظیم الشان اسلام (صلوات الله علیه) نامید.
چرا که قصه عشق را به معنای واقعی کامل کردید.
ای شهیدان ! هنوز هم که هنوز است افتخارمان این است که روزی با شما بودیم.
ای شهیدان ! خوشحالیم که همچنان توفیق ادامه مسیر پاکتان را داریم.
ای شهیدان ! بسیجان نسل چهارم انقلاب جوشش خون شما هستند.
اینان پرچم مقدستان را به دست گرفته و با زعامت خامنه ای عزیز
به دست با کفایت مهدی زهرا (عجل الله تعالی شریف) خواهند سپرد. انشا الله
چادر ایرانی کدام چادر است؟

یکی از مسائلی که امروزه در باره ی لباس خانم ها مطرح است ، بحث پوشش برتر و اینکه آیا چادر واقعا پوشش برتر است یا نه ،می باشد . برای بحث پیرامون این موضوع سایت فرهنگی تبیان مصاحبه جالبی با خانم دکتر نیلچی زاده داشته که مطالعه آن خالی از لطف نیست.
ادامه مطلب
حکایاتی از بهترین کاسب قرن ، عالم بزرگوار جناب مرشد چلویی
سه مطلب مهم د ر مورد جناب مرشد چلویی:
یکی در مورد لقمه هایی بود که جناب مرشد در دهان کودکان و گاه بزرگسالان می گذاشت و دیگری در مورد تابلویی که روی دخل مغازه نهاده بود، مبنی بر «نسیه و وجه دستی داده می شود» و سوم، مساکینی که برای گرفتن خرجی یومیه و غذای رایگان به این مغازه می آمدند.
اثر گناه
پیرمردی پسر جوانی داشت که بسیار گناه می کرد. برای آنکه او را متوجه گناهان خود کند، روزی به او گفت: به ازای هر گناهی که انجام می دهد میخی بر تخته ای بکوب.
روزها گذشت و پسر فرمان پدر را اجابت می کرد تا اینکه روزی رسید که جایی برای کوبیدن میخ بر روی تخته وجود نداشت.
ادامه مطلبپنجاه و هشت ضرب المثل شیرین درباره ی ازدواج
1) هنگام ازدواج بیشتر با گوش هایت مشورت کن تا با چشم هایت.( ضرب المثل آلمانی)
2) مردی که به خاطر " پول " زن می گیرد، به نوکری می رود. ( ضرب المثل فرانسوی )
3) لیاقت داماد ، به قدرت بازوی اوست . ( ضرب المثل چینی )
4) زنی سعادتمند است که مطیع " شوهر" باشد. ( ضرب المثل یونانی )
5) زن عاقل با داماد " بی پول " خوب می سازد. ( ضرب المثل انگلیسی )
6) زن مطیع فرمانروای قلب شوهر است. ( ضرب المثل انگلیسی )
7) زن و شوهر اگر یکدیگر را بخواهند در کلبه ی خرابه هم زندگی می کنند. ( ضرب المثل آلمانی)
8) داماد زشت و با شخصیت به از داماد خوش صورت و بی لیاقت . ( ضرب المثل لهستانی)
9) دختر عاقل ، جوان فقیر را به پیرمرد ثروتمند ترجیح می دهد. ( ضرب المثل ایتالیایی)
10) داماد که نشدی از یک شب شادمانی و عمری بداخلاقی محروم گشته ای .( ضرب المثل فرانسوی )
11) دو نوع زن وجود دارد؛ با یکی ثروتمند می شوی و با دیگری فقیر. ( ضرب المثل ایتالیایی )
12) در موقع خرید پارچه حاشیه آن را خوب نگاه کن و در موقع ازدواج درباره مادر عروس تحقیق کن . (ضرب المثل آذربایجانی )
13) برا ی یافتن زن می ارزد که یک کفش بیشتر پاره کنی . ( ضرب المثل چینی )
14) تاک را از خاک خوب و دختر را از مادر خوب و اصیل انتخاب کن . ( ضرب المثل چینی )
15) اگر خواستی اختیار شوهرت را در دست بگیری اختیار شکمش را در دست بگیر. ( ضرب المثل اسپانیایی)
16) اگر زنی خواست که تو به خاطر پول همسرش شوی با او ازدواج کن اما پولت را از او دور نگه دار . ) ضرب المثل ترکی )
17) ازدواج مقدس ترین قراردادها محسوب می شود. (ماری آمپر)
15) ازدواج مثل یک هندوانه است که گاهی خوب می شود و گاهی هم بسیار بد. ( ضرب المثل اسپانیایی )
19) ازدواج ، زودش اشتباهی بزرگ و دیرش اشتباه بزرگتری است . ( ضرب المثل فرانسوی )
20) ازدواج کردن وازدواج نکردن هر دو موجب پشیمانی است . ( سقراط )
21) ازدواج مثل اجرای یک نقشه جنگی است که اگر در آن فقط یک اشتباه صورت بگیرد جبرانش غیر ممکن خواهد بود. ( بورنز )
22) ازدواجی که به خاطر پول صورت گیرد، برای پول هم از بین می رود. ( رولاند )
23) ازدواج همیشه به عشق پایان داده است . ( ناپلئون)
24) اگر کسی در انتخاب همسرش دقت نکند، دو نفر را بدبخت کرده است . ( محمد حجازی)
25) انتخاب پدر و مادر دست خود انسان نیست ، ولی می توانیم مادر شوهر و مادر زنمان را خودمان انتخاب کنیم . ( خانم پرل باک)
26) با زنی ازدواج کنید که اگر " مرد " بود ، بهترین دوست شما می شد . ( بردون)
27) با همسر خود مثل یک کتاب رفتار کنید و فصل های خسته کننده او را اصلاً نخوانید . ( سونی اسمارت)
28) برای یک زندگی سعادتمندانه ، مرد باید " کر " باشد و زن " لال " . ( سروانتس)
29) ازدواج بیشتر از رفتن به جنگ " شجاعت " می خواهد. ( کریستین )
30) تا یک سال بعد از ازدواج ، مرد و زن زشتی های یکدیگر را نمی بینند. ( اسمایلز)
31) پیش از ازدواج چشم هایتان را باز کنید و بعد از ازدواج آنها را روی هم بگذارید. ( فرانکلین )
32) خانه بدون زن ، گورستان است . ( بالزاک )
33) تنها علاج عشق ، ازدواج است . ( آرت بوخوالد)
34) ازدواج پیوندی است که از درختی به درخت دیگر بزنند ، اگر خوب گرفت هر دو " زنده " می شوند و اگر " بد " شد هر دو می میرند. ( سعید نفیسی)
35) ازدواج عبارتست از سه هفته آشنایی، سه ماه عاشقی ، سه سال جنگ و سی سال تحمل! ( تن )
36) شوهر " مغز" خانه است و زن " قلب " آن . ( سیریوس)
37) عشق ، سپیده دم ازدواج است و ازدواج شامگاه عشق . ( بالزاک )
38) قبل از ازدواج درباره تربیت اطفال شش نظریه داشتم ، اما حالا شش فرزند دارم و دارای هیچ نظریه ای نیستم . ( لرد لوچستر)
39) مردانی که می کوشند زن ها را درک کنند ، فقط موفق می شوند با آنها ازدواج کنند. ( بن بیکر)
40) با ازدواج ، مرد روی گذشته اش خط می کشد و زن روی آینده اش . ( سینکالویس)
41) خوشحالی های واقعی بعد از ازدواج به دست می آید . ( پاستور )
42) ازدواج کنید، به هر وسیله ای که می توانید. زیرا اگر زن خوبی گیرتان آمد بسیار خوشبخت خواهید شد و اگر گرفتار یک همسر بد شوید فیلسوف بزرگی می شوید. ( سقراط)
43) قبل از رفتن به جنگ یکی دو بار و پیش از رفتن به خواستگاری سه بار برای خودت دعا کن . ( یکی از دانشمندان لهستانی)
44) مطیع مرد باشید تا او شما را بپرستد. ( کارول بیکر)
45) من تنها با مردی ازدواج می کنم که عتیقه شناس باشد تا هر چه پیرتر شدم، برای او عزیزتر باشم . ( آگاتا کریستی)
46) هر چه متأهلان بیشتر شوند ، جنایت ها کمتر خواهد شد. ( ولتر)
47) هیچ چیز غرور مرد را به اندازه ی شادی همسرش بالا نمی برد، چون همیشه آن را مربوط به خودش می داند . ( جانسون)
48) زن ترجیح می دهد با مردی ازدواج کند که زندگی خوبی نداشته باشد ، اما نمی تواند مردی را که شنونده خوبی نیست ، تحمل کند. ( کینهابارد)
49) اصل و نسب مرد وقتی مشخص می شود که آنها بر سر مسائل کوچک با هم مشکل پیدا می کنند. ( شاو)
50) وقتی برای عروسی ات خیلی هزینه کنی ، مهمان هایت را یک شب خوشحال می کنی و خودت را عمری ناراحت ! ( روزنامه نگار ایرلندی )
51) هیچ زنی در راه رضای خدا با مرد ازدواج نمی کند. ( ضرب المثل اسکاتلندی)
52) با قرض اگر داماد شدی با خنده خداحافظی کن . ( ضرب المثل آلمانی )
53) تا ازدواج نکرده ای نمی توانی درباره ی آن اظهار نظر کنی . ( شارل بودلر )
54) دوام ازدواج یک قسمت رویِ محبت است و نُه قسمتش روی گذشت از خطا . ( ضرب المثل اسکاتلندی)
55) ازدواج پدیده ای است برای تکامل مرد. ( مثل سانسکریت)
56) زناشویی غصه های خیالی و موهوم را به غصه نقد و موجود تبدیل می کند . (ضرب المثل آلمانی)
57) ازدواج قرارداد دو نفره ای است که در همه دنیا اعتبار دارد. ( مارک تواین (
58) ازدواج مجموعه ای ازمزه هاست هم تلخی و شوری دارد. هم تندی و ترشی و شیرینی و بی مزگی . (ولتر)
اعتماد به نفس
اعتماد به نفس چیست ؟ اعتماد به نفس واقعی وحقیقی ان است که قبل از این که در کاری موفق شویم نوعی اعتماد به توانایی خود برای انجام ان کار داشته باشیم. "عزت نفس" یک منبع انرژی است . یک چتر وسیعی است که" اعتماد به نفس " زیر سایه ان است . اعتماد به نفس یعنی دیدن خودبه عنوان فردی توانا با کفایت دوست داشتنی ومنحصر به فرد . کفایت یعنی توانایی که درحد کافی وتسلط بر امور باشد . منحصر به فرد یعنی با توجه ودر نظر گرفتن تفاوتها ی فردی.
ادامه مطلبويژگيهاي دوران نوجواني
نوجواني اغلب به دوره اي بين كودكي و بزرگسالي اطلاق مي شود . اين واژه، برچسب مناسبي جهت دوره اي از زندگي فرد ( تقريباً سنين 12 – 20 سالگي ) است و چنين استعمالي ، هيچ گونه قيد و تعريفي درباره ي خصوصيات رشد نوجوان ها يا علل اختصاصي نوجواني ندارد.
هر دوره اي از زندگي را مي توان بر مبناي پاره اي از مسائل رشدي ، نظير : مسائل بيولوژيكي ، رواني و اجتماعي دسته بندي كرد. از جمله آنها كه به طور مشخص ، ولي نه الزاماً در طي دهه دوم زندگي ، اتفاق مي افتد ارتباط با جنس مخالف ، آگاهي هاي شغلي ، رشد ارزشها و خود محوري هاي مسئولانه و باز شدن گره هاي عاطفي با والدين است.
دوره نوجواني را بايد يك مرحله بسيار مهم از زندگي تلقي كرد. دوره اي كه با ويژگي هايش از ساير دوران زندگي متمايز ميشود. اين ويژگي ها عبارتاند از :
1- نوجواني ، يك دوره مهم به شمار ميرود.
گرچه همه ي دوران عمر مهم است ولي اين دوره مهمتر از سايرين مي باشد . زيرا تأثيرات ناگهاني بر رفتار و ديدگاه فرد دارد. با در نظر گرفتن اين كه ساير دوره هاي زندگي ، به دليل تأثيرات درازمدت آن ، پرمعني و قابل توجه هستند ، ليكن دورهي نوجواني ، يكي از دوره هايي است كه از هر دو جنبهي تأثيرات ناگهاني و درازمدت برخوردار و قابل توجه است. برخي از ادوار زندگي به دليل تأثيرات فيزيكي و بدني ، با اهميت و برخي ديگر از لحاظ تأثيرات رواني قابل اعتنا هستند، ليكن نوجواني از هر دو جهت مهم است.
2 – نوجواني ، يك دوره ي انتقال ( برزخي ) است.
انتقال به معني يك وقفه يا تغيير از آنچه كه قبلاً انجام شده نيست، بلكه بيشتر عبور از مرحله اي از رشد به مرحله ي ديگر ميباشد. اين به آن معنا است كه آنچه قبلاٌ واقع شده ، نشانه ي خود را روي آنچه كه در زمان حال و آينده اتفاق مي افتد ، باقي مي گذارد. كودكان در زماني كه از خردسالي به بزرگسالي مي رسند، بايد جنبههاي كودكانه را كنار بگذارند. همچنين بايد الگوهاي جديد رفتاري و نگرشي را بياموزند تا جانشين آن چيزهايي شود كه ترك كرده اند.
به هرحال ، اين مهم است كه درك كنيم آنچه قبلاً واقع شده ، نشانه هاي خود را باقي گذاشته است و بر الگوهايِ نويني از رفتارها و نگرش هاي فرد اثر ميگذارد.
در طي هر مرحله ي انتقالي ، وضع و جايگاه فرد مبهم است. نوجوان در اين زمان نه كودك و نه بزرگسال است. اگر مانند كودكان رفتار كند ، به او گفته مي شود كه به مانند سن خودش عمل كند و اگر سعي كند نظير بزرگسالان عمل كند ، اغلب متهم مي شود كه براي شلوارهاي كوتاه خود، خيلي بزرگ شده و براي اين تلاشي كه انجام مي دهد تا مثل بزرگترها عمل كند ، مورد سرزنش واقع مي شود. از طرف ديگر ، موقعيت مبهم نوجوانان امروز ، اين منفعت را براي آنها در بر دارد كه فرصتي را به منظور آزمودن شيوه هاي مختلف زندگي به آنها مي دهد تا آنها تصميم بگيرند كه چه الگوهاي رفتاري ، ارزشي و نگرشي ، بهتر مي توانند نيازهاي آنان را تأمين نمايند.
3 – نوجواني ، يك دوره ي تغيير است.
ميزان تغيير در نگرش ها و رفتار در طي دوره ي نوجواني با ميزان تغيير در وضعيت بدني برابر است و در طي سال هاي اوليه نوجواني ، زماني كه تغييرات بدني با سرعت انجام ميشود، تغييرات در نگرش ها و رفتار نيز با شتاب به وجود مي آيد و همچنان كه تغييرات بدني آرام به پيش مي رود. به همان نسبت نگرش ها و رفتار نيز تغيير مي يابند.
تقريباً پنج نوع تغيير وجود دارد كه در طي دوره ي نوجواني واقع مي شود:
نخست آن كه ، حيات عاطفي (انفعالي) توسعه مي يابد. شدت آن به سرعت و ميزان تغييرات بدني و رواني بستگي دارد كه در اين زمان واقع ميگردد. زيرا اين تغييرات ، معمولاً در اوايل نوجواني سريع تر اتفاق مي افتد. توسعهي حيات عاطفي معمولاً در آغاز نوجواني بيشتر از انتهاي نوجواني مطرح ميشود.
دوم اين كه ، سرعت تغييراتي كه با رشد جنسي همراه است، نوجوانان را از خودشان و از استعدادها و علائقشان نامطمئن مي سازد. آنها به شدت احساس بي ثباتي مي كنند، احساسي كه اغلب با تدابير مبهمي كه آنها از سوي معلمان و والدين دريافت مي كنند، تشديد مي شود.
سوم ، تغييراتي است كه در بدن ، علائق و نقش هايي كه در گروههاي اجتماعي از آنان انتظار مي رود ايفا نمايند، به وجود مي آيد و مسائل جديدي را مي آفريند. براي نوجوانان كم سن وسال ، اين تغييرات بسيار زياد است و كمتر از آنچه كه قبلاً تصور مي كردند قابل حل به نظر ميرسد. قبل از اين كه آنها مسائلشان را حل كرده و به رضايت برسند ، با خودشان و مسائلشان درگير خواهند بود.
چهارم ، همچنان كه الگوهاي علائق و رفتار تغيير مي يابد، ارزشها نيز متغير خواهند بود . آنچه كه در زمان كودكي برايشان مهم بود، اكنون كه در آستانه ي بزرگسالي قرار دارند ، كمتر اهميت پيدا مي كند؛ به عنوان مثال ، براي بيشتر نوجوانان ، مسئلهي دوستاني كه از همسالان هم تيپ و جذاب باشند ، مهمتر از تعداد زيادي دوست است كه سنخيت روحي با او نداشته باشند. آنها اكنون به مسئله كيفيت، بيشتر از كميت، اهميت مي دهند.
پنجم اين كه ، بيشتر نوجوانان در مورد تغييرات ، حالتي متغيـّر دارند. زماني درخواست و تقاضاي استقلال دارند، ولي اغلب از مسئوليت هايي كه همراه با استقلال و ارزيابي آنهاست ، هراس دارند.
4 – نوجواني ، سني مسئله آفرين است.
گرچه هر سني مسائل خاص خودش را دارد ، با اين حال ، مسائل نوجوانان اغلب براي پسران و دختران به گونه اي است كه آنها بهسختي از عهدهي حلشان برمي آيند. دو دليل براي اين مسئله وجود دارد:
اول اينكه ، در سرتاسر دورهي كودكي ، مسائل آنها بالاخره توسط والدين و معلمان حل مي شود، در حالي كه بسياري از نوجوانان به دليل بي تجربگي ، به تنهايي از عهدهي حل مسائلشان برنمي آيند.
دوم اينكه نوجوانان دوست دارند احساس كنند كه افرادي مستقل و آزاد هستند. آنها درخواست ارائه راهي را دارند كه خودشان بتوانند از عهده ي حل مسائل برآيند و كوشش هايي را كه از جانب والدين و معلمان براي كمك به آنها ارائه مي شود ، نميپذيرند.
5 – نوجواني ، زمان جستجوي هويت است
در سراسر سن گروه گراييِ اواخر كودكي، انطباق با معيارهاي گروه به مراتب بسيار مهمتر از فرد گرايي است. همچنان كه قبلاٌ اشاره شد، كودكان در لباس ، گفتار و رفتار علاقه مندند كه تقريباً و در حد امكان شبيه افراد گروه باشند. هرگونه انحراف از معيار گروه به تهديد عليه تعلق به گروه شباهت دارد. در سال هاي اوليه نوجواني ، تطابق با گروه هنوز براي دختران و پسران حائز اهميت است. به تدريج آنها درصدد جستجوي هويت برمي آيند و تمايل چنداني به اين كه شبيه همسالان خود در گروه باشند، ندارند.
6 – نوجواني ، سن هراس است.
بسياري از عقايد عمومي درباره نوجوانان، به شرح وضعيت آنها و ارزيابي هايي در اين زمينه پرداخته است و متأسفانه تعدادي از آنها، نظري منفي نسبت به نوجوانان مي باشد. پذيرش قالب هاي فرهنگي در مورد نوجوانان (13 تا 19 ساله ها) بسياري از بزرگسالاني را كه بايد راهنمايي و حمايت از نوجوانان را عهده دار شوند به اين مرحله هدايت كرده است كه از چنين مسئوليتي در قبال نوجوانان بهراسند و در نگرش هاي خود نسبت به آنان و تدابيري كه در رابطه با رفتار نوجوانان بايد اتخاذ شود ، احساس همدلي نداشته باشند.
7 – نوجواني ، زمانِ آرمان گرايي است.
نوجوانان تمايل دارند كه به زندگي از وراي عينك سايه و روشن نگاه كنند. آنها به خود و سايرين آن چنان مي نگرند كه دوست دارند بهتر از آنچه كه هستند ، خود را باور كنند. اين مطلب به ويژه در مورد آرزوهاي نوجوان صادق است . اين آرزوها در اوايل نوجواني با توسعهي عواطف همراه هستند. بيشتر حالات غير واقعي آنان شامل رنجش زياد ، آزار و ناكامي است و نوجوانان زماني كه احساس كنند ديگران آنها را دست كم مي گيرند و يا به اهدافشان دست نمي يابند ، اين حالات را از خود نشان مي دهند.
با توسعهي تجارب اجتماعي و شخصي و با افزايش قدرت تفكر عقلاني، نوجوانان رشد يافته تر، به خود، خانواده، دوستان و زندگي به طور كلي واقع بينانه تر مي نگرند. در نتيجه آنها كمتر از نااميدي و توهم معقول رنج مي برند و نسبت به سالهايي كه جوانتر بودند واقع گراتر مي شوند. اين يكي از موقعيتهايي است كه آنها را در شادي هاي بيشتري كه خاص نوجوانان رشد يافته تر است ، مشاركت مي دهد.
8 – نوجواني، آستانه بزرگسالي است.
همچنان كه نوجوانان به بلوغ قانوني مي رسند و ميخواهند اين باور را پيدا كنند كه نزديك بزرگسالان هستند. مثل آنها لباس مي پوشند و مانند آنها عمل ميكنند ولي با اين حال تصور ميكنند كه اينها كافي نيست. بنابراين، روي رفتارهايشان متمركز مي شوند تا بتوانند با بزرگسالان معاشرت نمايند. نوجوانان معتقدند كه اين رفتارها تصويري دلخواه از آنان را به وجود ميآورد.
پهلوان واقعي
حسين
هنوز انقلاب نشده بود و داشمشتي بازي و بزن بهادريو عربدهكشي جزء افتخارات بعضي جوانها محسوب ميشد. تو دعوا كم نميآورد،اگه لازم ميشد آنقدر زور داشت كه بلوكهاي سيماني كنار خيابان را ميكند و مبارز ميطلبيد. هيچ كس نطق حرف زدن و مقابله با حسين رو نداشت. شبها هم ميرفت زورخانه.اما با همه اينها به مولايشعلي (ع) خيلي افتخار ميكرد.
انقلاب شد، جنگ شد، بعضي جوانها رفتند جبهه، بعضي هم شهيد شدند. تواين وسط بعضي هم حيرت زده هاج واج نگاه ميكردند. معلوم نبود پهلوان واقعي كيه؟ تاريخ مصرف چاقو كشي و عربدهكشي هم ديگه تمام شده بود… عليچيت ساز در تور زدن دل جوانمردان حرف اول را ميزد. تو زورخانه حسين با يكي دعواش ميشه و حق اونو كف دستش ميزاره، آخرشب عليآقا ميره جلو و ميگه دمت گرم حسينآقا، حسين سرش رو مياره بالا و با يه جوان رشيد با ريشهاي زرد و چشماني خواستني مواجه ميشه. با قلدري ميگه: فرمايش! عليآقا ميگه: خوشم آمد، دمت گرم. و يواش يواش با هم رفيق شدند.
يكي از دوستهاي حسين موقع سربازي تو محاصره قرار ميگيره و بعد از اينكه از محاصره نجات پيدا ميكنه به حسين ميگه: تو محاصره مجبور بوديم براي فرار از مرگ ريشه علف بخوريم، بعد ميگه حسين جبهه يه چيز ديگهايه. و بالاخره سماجت عليآقا و اتفاقات اطراف و مولاي زورخانه، دل مسخ شده حسين رو ميشكند و يكروز حميد و مصيب و رضا و بقيه بچههاي واحد اطلاعات و عمليات لشكر انصارالحسين(ع) در كمالناباوري ميبينند فرماندهشون دست بزنبهادرشهر رو گرفته و آورده جبهه !!!
حسين
حتي نماز هم بلد نبود، اما تا چند روز بعد همه چيز رو ياد ميگيره و در آخر هم درباره نمازشب سوال ميكنه. حالا ديگه گودالهاي اطراف اردوگاه شهيد مدني دزفول با اشكهاي نيمهشب چشمان حسين دوست بودند.قرار شد همه بچهها بدون استثنا براي آخرين بار برن مرخصي. همه سوار شدند، ولي
حسين نبود، هيچ جا نبود. يكنفر مامور شد حسين رو پيدا كنه و براي مرخصي بياره شهر. همه بچهها كه رفتند حسين پيداش شد. وقتي دستور عليآقا رو شنيد گفت: هيچموقع به شهر خودش برنميگرده، ودرجواب كنجكاوي و اصرار اون بنده خدا جواب ميده: براي من شهر جاي گناهه! به يكي از دوستاش هم گفته بود نميخوام وقتي شهيد شدم خالكوبيهاي روي بدنم رو مردم ببينند.كنار شهر
خرمشهر تو ساحل اروندرود با چشماني گريان الهي العفو الهي العفو ميگفت و با خداي خودش رازو نياز ميكرد. اما باخدا چه گفت و چه حاجتي طلب كرد تو عمليات كربلاي چهار مشخص شد توي اون عمليات حسين نقش حر را بازي كرد و سرانجام درون آبهاي خروشان اروندرود جاودانه شد. سالها بعد وقتي تعدادي از استخوانهاي مطهرش پيدا شد ديگه اثري از خالكوبي روي بدنش پيدا نبود! آلبوم حميد رو ورق ميزنم عكس حسين رو با ميلهاي زورخانهاش ميبينم، و تو ذهنم ميگم شهيد حسين فلاح، بعد اصلاح ميكنم پهلوان شهيد حسين فلاح.چرا ازدواج نميكنيد؟
تـا حالا شــده از يـك جوون دم بخت (فـرقىنمى كنه پسـر يـا دختر ) اين سؤال رو بپرسيد: چرا ازدواج نمىكنيد؟ !
خب ، اگر جوابتـون مثبته ، حتماً از خيلى ها شنيديد كه مى گن ::» بابا ما .«آه نداريم با ناله سودا كنيم پـولمـون كـجـاسـت كـه بــريــم زن بگيريم !تازه مگه با حقوق ۱۵۰تومنى كسى به ما زن مى ده ! از اون طرف هم حتماً شنيديد كـه مى گـن :وا !مگه دختـر اكـرم خانوم و نديدى كه يك سرويس ۲ميليون تومنى خريده !تـوقع نداريد كه ما با سرويـس ۵۰۰ تومنى !ازدواج كنيم ؟ بعدش هم با هزار تا آه و ناله و تأس مى گن :ما هم كـه شانس نـداريـم يـه خـواستـگـار پولدار بياد و هى ى ى !!!
***
هرگاه بـه جـوانى گفته مـى شـود : فـوراً و بى درنگ ، مسألـه «ازدواج كن » را پيـش مى كشد و «مشكلات ازدواج » اولين مشكلى كه مطرح مى كند، مشكل است و بعـد هـم «مالى و اقـتـصـادى » مشكـلات ديـگـرى را ردي مى كـنـد . حـقـيـقـت هــم ايــن اسـت كــه واقـعـاً مشكلات فـراوانى سر راه ازدواج وجود دارد كه نمى شود آنها را ناديده گرفت و از كنارش بى اعتنا گذشت .
*مشكلات ، حقيقي يـا ساختگى ؟
افـسـوس كه جامـعـه مـا هـنـوز از اسلام ناب مـحـمـدى فـاصـلـه زيـادى دارد .اگر در ازدواج و انتخاب همسر، اسلام معـيـار و مـلاك بـود، اكثـر ايـن مـشـكـلات وجـود نـداشـت .امـاكـدام اسلام ؛ اسلام ناب محمدى ، يا اسلام آمريكايى ؟ مگر نـخـوانده و نشنيده ايـم كـه : پيامبر بزرگوار (ص)در يك جلسه و در عـرض چند دقـيـقـه ، تمـام مراحل يـك ازدواج را از قبيل خـواستگارى ، تعييـن مـهـريـه ، خــوانـدن عـقـد و ...اجـرا مى فرمودند و دست زن و شوهر را به هم داده و روانه منزلشان مى كردند؟ اينها كه افسانه نيست ، معجزه هم نيست . ازدواج قسمت عمده اين مشكلات ، حقيقتاً جـزء مـشــكــلات ازدواج نـيـســت .اگــر زندگى ها بر مبناى اسلام و فطـرت انسانى استـوار بـود، اين مـشـكـل وجـود خـارجى نداشت يا بسيار اندك بـود و كمتر جـوانى پيدا مى شد كه به اين خاطر نـتـواند ازدواج كند .
* اما راه حل چيست ؟ به هر حال مشكلات و موانع ازدواج در حال حاضر در جامعـه مـا وجـود دارد و جامعه مـا آن را به وجود آورده است و بايـد براى حل آن چاره اى انديشيد .
۱ـ امدادهاى الهى خـداوند و پيامـبـر (ص)اسـلام ، در اين بـاره نويـدهـا و وعده هـاى اميـدبـخـش فراوانى داده اند كه به خوبى مى توانند براى جوانـان پشتوانه اميـدوار كننده و اطميـنـان بخش باشند .براى جوانى ، كه قصد ازدواج دارند و مشكلات اقتصادى را مانع راه خود مى بيـنـد، هيچ پـشـتـوانه اى بـه انـدازه اين وعده ها، نمى تواند اميدبخش و دلگرم كننده باشد . «اتـخـذوا الاهل ، فـانـه ارزق لـكـم » همسر بگيريد، كه به يقين رزق شما را زياد مى كند .
۲ـ تسهيلات و مزاياى شغلى در بسيارى از مؤسسات و شغل ها و ادارات و ارگان هـا و ...به كـارمنـدان و كارگـران متأهـل تسهيـلات و امكانـات و مـزايايـى مى دهـنـد كه بـه غيـر مـتأهـل ها نمى دهند .مثلا معلمان و فرهنگيان زمانى كـه مـتأهـل مـى شـوند، از زمـيـن و وام و مزايـاى ديگرى بـهره منـد مى شونـد كه در بهـبود وضع اقـتصادى شان تـأثير فـراوانى دارد .
۳- افق هاى جديد ! در پرتو ازدواج » افق هاى جديدى «به روى انسان باز مى شود كه پيش از آن وجود نـداشــت ؛ زيــرا انـســان در اثــر ازدواج ، احساس مسئوليت بيشترى مى كند و خود را مسئول اداره زندگى جديد و تأمين معاش و حفظ آبروى خانواده مى بيند، بنابراين تمام ابتكار و استعدادهاى نهفته و پنهانى خود را به كار مى گيرد، لياقت هايى كه تا آن وقت از آنـهـا خبـر نـداشـت سـر بـر مـى آورنـد و اتكايش به خداوند بيشتر مى شود .
چه فراوان ديده ايم ، افرادى را كه بعد از ازدواج شخصيتى تازه پيدا كرده و انسان جديدى شده اند و سيرشان در تمامى امور، سرعت بيشترى به خود گرفته است .
۴- كسب اعتبار و آبروى بيشتر در جامعه در جامعه مـعـمـولا بـراى متأهـل هـا بيشتر از مجردها اعتبـار قايلند .بانك ها و صندوق هايى كه وام مى دهند و كاسب هـا و بنگاه هايى كه اجناس قسطى مى فروشند به متأهل ها بيشتر اعتماد مى كنند .
۵ـ وام هاى مخصوص ازدواج بـايـد صـنـدوق هـاى قــرض الحـسـنـه مخصوص ازدواج و وام هاى بانكى براى اين امر در همـه جـا تأسيس شـود .حتى خـود جوانـان و اهالى هر محلـه ، مـى تـواننـد بـا كمك هم چنين كارى را انجام دهند كه البته مسجدها و پايگاه هاى بـسـيـج ، جاى مناسبى براى اين كار است .
۶ـ كم كردن تشريفات و خرج هاى اضافى اكثر تشريفات كه در مورد ازدواج وجـود دارد، خـلاف اسـلام ، عـقـل و فطـرت انسانـى اسـت .بـاز بايـد ابـراز تأس كنيم از اينكه جامعه ما اينقدر در عادات و آداب و رسوم جاهليت فرورفته است . چـرا ما كـه ادعـاى تـديـن و تمـدن مى كنيم و خود را پيرو اسلام مى دانيم ، اينقدر از اسلام و تمدن و فرهنگ عالى اسلامـى دور افتاده ايم ؟ مهريـه هـا هـر روز بالاتـر مى رود، جهيزيه ها بيشـتـر مى شـود، خـرج ها افـزايش مـى يـابـد، تـشـريـفـات زيـاد مـى شـود، چـشـم و هم چشمـى زيادتر مى شـود، حرص و حسدها شدت مى گيرد و ...خدايا، ما را چه شده است ؟
***
با تشکر از sobhesadegh.ir
ازدواج زنجير اسارت يا حلقه تكامل؟
هدف از ازدواج چيست؟
جاذبه شهوي؟ طهارت وبقاي نسل؟ مشروعيت بخشيدن به روابط زن ومرد؟ آرامش وتعالي روح؟ حفظ دين؟ انس ومودت؟ رأفت ومهرباني؟ سنت نبوي؟ و يا … چگونه است كه پيامبر عظيمالشأن اسلام حضرت محمد مصطفي (ص) از دنياي ما، زن را ميپسندد و چرا امام جعفرصادق(ع) ميفرمايند: « اكثرالخير في النساء» بدون ترديد ازدواج و گزينش همسر يكي از مهمترين پديدههاي بشري است كه همواره در طول تاريخ بحثهاي زيادي را به خود اختصاص داده است. ما در اينجابراي پاسخ به سئوالات فوق از قرآن كريم ياري ميگيريم.
« و من آياته ان خلق لكم من انفسكم ازواجاً لتسكنوا اليها و جعل بينكم موده و رحمه» سوره روم آيه 21 « و از نشانههاي وجود خداوند اين است كه براي شما از جنس خودتان همسري بيافريد تا در كنار او آرامش يافته و در ميان شما رأفت و مهرباني برقرار نمود.»
تعبير زيبا وپرمعناي « لتسكنوا» كه نظير آن در آيه 189 سوره اعراف آمده است: هوالذي خلقكم من نفس واحده و جعل منها زوجها ليسكن اليها» ونيز تعابير مودة و رحمة همگي منشاء الهي دارند و اين انس و آرامش و مهرباني با گرايش و جاذبه شهوي كه صرفاً يك گرايش حيواني است تفاوت دارد و در قرآن كريم از گرايش شهوي حيوانات به عنوان آيه ونشانه خداوند ياد نشده و روي آن اصراري ديده نميشود.
امام صادق(ع) هنگاميكه خلقت آدم و حوا را توضيح ميدهد به اين نكته اشاره ميكند كه وقتي آدم (ع) براي اولين بار حوا را ديد عرض كرد بارالها اين كيست كه قرب و نگاه او مايه انس و آرامش من ميشود. آيت الله جوادي آملي در توضيح اين حديث امام صادق تفسير جالبي بيان ميكنند: «در جريان خلقت آدم وحوا ابتدا انس اسمائي به انسان عطاء شد و مدتها بعد شهوت جنسي نيز براي بقاي نسل بشر به آنها داده شد ودر اين مرتبه كه سخن از مهرقلبي و انس اسمائي است سخن گفتن از غريزه شهوي اصلاً مطرح نبوده و نيست» و به همين علت است كه ميبينيم حضرت رسول (ص) ميفرمايند: « حبب الي من دنياكم النساء والطيب و قره عيني في الصلاه » از دنياي شما جز سه چيز را نپسنديدم: زن، عطر ونماز را كه نورچشم من است واز ديدگاه امام صادق(ع) مهمترين بنياد در اسلام ازدواج شمرده ميشود و در جاي ديگر حضرت رسول آن را برابر با نصف دين ميدانند وامام صادق (ع) نيز ميفرمايد: «اكثرالخير فيالنسا» . نتيجه اينكه انس و رأفت و مهرباني كه به آن اشاره شد همگي خود زمينهساز رسيدن به تكامل و در نهايت قرب الهي است كه هدف اصلي خلقت ميباشد و انسان فقط به همين منظور خلق شده است. بنابراين اگر كسي بخواهد در طول عمر خود ازدواج نكند چون در مسير تكاملي خود اين مرحله مهم را نگذرانده است به هر بعدي از تكامل هم كه برسد بازهم نسبت به اين امرناقص است. امام صادق(ع) در پاسخ به زني كه به خيال خودش براي اجر وثواب شوهر اختيار نكرده بود فرمود: « برگرد اگر تنها زيستن فضيلتي بود زهرا(س) بانوي نمونه اسلام سزاوارترتر از تو بود. كسي را نرسد كه در فضائل زهرا(س) تقديم جويد.
زيارت کربلا (قسمت دوم)
راه تاريك بود و ناهموار...بلدچي.ها از اينكه در تاريكی مجبور بودند كاروان را هدايت كنند گله داشتند...نيم ساعتی رفته بوديم كه مشخص شد بلدچی جلو راه رو اشتباه رفته. راهنمای عقبی فرياد زد مظفر کجا ميروی و خودش آمد سر ستون و از يک مسير ديگر به راه ادامه داديم....بعد از مدتی که رفتيم به مظفر گفتم مطمئنی راه درسته .....با چراغ قوه جای پاهايی رو که رو خاکها مانده بود بهم نشان داد.
صبح شده بود.... اذان دادم و هرکس با بطری آب خودش وضو گرفت و نماز صبح رو اقامه کرديم. بلافاصله حرکت کرديم.....كمی جلوتر چند نفر رو ديديم و خوشحال از اينکه رسيديم...پرسيدم برادر خسته نباشی چقدر از راه مانده گفت: يک ساعت...يک ساعت بعد يک نفر اسب سوار رو ديديم و همين سوال رو کرديم....اونم گفت يک ساعت...راه رو ادامه ميداديم و کولهِ.های پر از أب و کنسرو ونان رو به نوبت از همديگر ميگرفتيم......به چند نفر که به سمت ما می.آمدند گفتيم که چقدر از راه مانده....قبل از اينكه جوابی بدهند خودمان با خنده گفتيم يك ساعت...ولی اونها گفتند نيم ساعت ....وما باز هم به پياده روی خودمان ادامه ميداديم.....زنها و بچه.هاي پشت سر کاروان خيلی عقب بودند.....از دور چندتا موتور سوار رو ديديم كه به ما نزديك ميشوند....عربهای جوان با چهره سياه و لاغر اندام و بسيار خونگرم....هر موتور سوار يك يا دونفر از گروه رو سوار كرد و بقيه راه رو با موتور ادامه داديم.....كرايه هر نفر يك خمينی.
ساعت هفت ونيم صبح بسمت نجف سوار كاميونهای عراقی شديم....كاميونها گفتند ما صلواتی هستيم و پولی از شما نميخواهيم.....راننده كاميون هم براش فرقی نميكرد كه عقب كاميون آدم نشسته يا چيز ديگه فقط گاز ميداد ........نزديك بود دل روده همه بيرون بزنه.....كاميون از كنار عشاير عراقی و مرغ و گوسفند و شتر و سگ.های اونها رد ميشد.......بچه.هاشون براي ما دست تكان ميدادند....بالای هر خانه.ای يك پرچم سياه به نشانه عزای حسين(ع) وجود داشت.
يك ساعت بعد توي ترمينال بوديم...چندتا عراقی مسلح در اون بيابان خدا مسئول ترمينال بودند نفري ۱۰ خمينی برای كربلا خواستند.....گفتيم مگه صلواتی نيست؟ تازه مگه اينجا راه نجف نيست؟.....جر و بحث شروع شد....وسط دعوا بزرگشون گفت باشه ما شما رو ميبريم نجف....همه ۱۷ نفر به زور سوار دوتا ماشين سواری بزرگ شديم و به سمت نجف حركت كرديم ۱۷۰ خمينی هم به رئيس ترمينال داديم....
كمتر از يك ساعت بعد بايد سوار اتوبوسهای قراضه.ای ميشديم كه محكوم به سفر با اونها بوديم......وقتی از سواری.ها پياده شديم مطمئن شديم اين مسير بصورت اجباری ميره كربلا ....تو شهر كوت يه توقف نيم ساعته داشتيم و بلاخره ساعت دو و نيم بعد از ظهر رسيديم كربلا....دست خودم نبود شهر رو كه ديدم بي.اختيار گريه.ام گرفت.....ياد حاج آقا و داداش شهيدم و بقيه شهدايی كه آرزوی زيارت كربلا رو داشتند افتادم.......شروع كردم به زمزمه.....بار بگشائيد اينجا كربلا است.....سرزمينش با دل و جان آشناست....السلام ای سر زمين كربلا.....السلام اي..........و همينطور برای خودم ميخواندم و گريه ميكردم...بقيه بچه.های گروه ۱۷ نيز ساكت و بهت زده بودند....وقتی پياده شديم قرار شد برای اينكه به موقع به نجف برسيم همگی تا ساعت چهار عصر بريم زيارت حرم آقا ابوالفضل(ع) و حرم امام حسين(ع) و بعد بلافاصله حركت كنيم و روز عاشورا دوباره برگرديم كربلا.
شب تاسوعا موقع نماز مغرب و عشا رسيديم نجف اشرف.....تو نجف هم مثل كربلا دسته.های عزاداری با شكوه و عظمت خاصی مشغول عزاداری بودند.....از چند نفر نشانی هتلی كه دايی جلال مسئولش بود رو گرفتيم.....حرم حضرت علي(ع) باب قبله..شارع الرسول..فندوق البتول.
دايي جلال به همه ما خوش آمد گفت...به هر سه چهار نفر يه اتاق داد....من و امير هم رفتيم توی اتاق خودش....توی هتل شوهر خاله.ام با پسرش و دادشش هم بودند كه دو سه روز زودتر از ما آمده بودند.
پدربزرگی داشتم كه بهش ميگفتند كل.احمد ولی فقط تو خواب رفته بود كربلا....ما بهش ميگفتيم بابا..........۱۳ سال پيش فوت كرده بود و مادر بزگم هم ۳ سال پيش رفته بود پيش اون......بابا ۲ ماه قبل تو خواب به خاله.ام گفته بود همه.تون رو ميبرم كربلا.
دايی من رو صدا كرد و گفت دكتر بيا مامانت از همدان با شما كار داره....خوشحال شدم.....سلام دادم و گفتم چه خبر؟ گفت مسعود بعد از شما حركت كرده....گفتم قرار نبود كه مسعود بيا....خنديد و گفت: تازه من و ليلا و مريم و شوهرش آقا مهدی و خاله اعظم و خاله كبری و خاله سكينه و شوهر و بچه.هاشون و دايی جواد و چندتا از فاميلهای ديگه هم داريم ميائيم....نزديك بود از تعجب شاخ در بيارم....گفتم مگه نگفتم حالا موقع شما نيست....گفت ديگه كار از اين حرفها گذشته ما شب عاشورا پيش شمائيم.
توی هتل من و مامان و امير و مسعود و مريم و ليلا يه عكس يادگاری گرفتيم...جای خانمها و بچه.هامون خالی بود...به ياد حاج آقا و حميد هم صلوات فرستاديم..........اين داستان ادامه دارد
زيارت کربلا بهانه.ای برای نوشتن دوباره(قسمت اول)
شنبه ۹ اسفند تو اداره نشسته بودم و با تقويم سال ۸۳ ورميرفتم ...تو فصل پائيز روز شهادت امام جعفر صادق(ع) موقع خوبی بود که به اتفاق خانواده بريم زيارت کربلای معلا و عتبات عاليات
بعد از نماز ظهر و عصر تلفن زنگ زد...برادر کوچکترم امير بود بی.مقدمه گفت ميای امروز با جندتا از دوستان من بريم کربلا...با تعجب گفتم نه انشا الله پائيز سال ديگه.....گفت حالا بيا بريم.....گفتم نميشه اداره دارم...مطبم را نميشه تعطيل کنم....تازه بدون خانمم که اصلا فکرش رو هم نميتونم بکنم.....بازم اصرار کرد.....منم گفتم حالا ببينم چی پيش مياد....با خانم كه صحبت كردم گفت نميشه ممكن روز عاشورا آمريكائيها كربلا رو با موشك بزنند....گفتم نه بابا اونا جرات اين كارها را ندارند....گفتم نظرت با استخاره چيه؟ گفت فكر خوبيه.
از رئيس مرخصی گرفتم و با خنده بهش گفتم فكر نميكنم كربلايی سعيد بشم و از يكی دوتا همكارانم خداحافظی كردم و رفتم خانه...پدر خانمم پدر ۲ شهيده و سرش تو قران و دعا و اينجور چيزاست....زنگ زدم گفتم حاج آقا يه استخاره برام بگير ميخوام برم كربلا.
...وقتيكه سوار ماشينها شديم دخترم عطيه خيلی گريه كرد و اصرار داشت كه اونو هم با خودمان ببريم...مادرم التماس دعا داشت و گفت به جای پسر شهيدش حميد و پدرمان هم زيارت كنم و دعا كنم خداوند توفيق زيارت رو به اونم بده....مسعود گفت دعا كن منم بيام خواهرم مريم و شوهرش آقا مهدی هم دلشان برای كربلا پرپر ميزد...خانمم هم گفت تو فقط با استخاره كربلايی شدی...زكيه ازم خواست براش عروسك بياورم... و خواهر كوچكم ليلا هم فقط التماس دعا داشت.
ساعت ۶ عصر روز شنبه ۹ اسفند۱۳۸۲ حركت كرديم...۴ تا سواری با ۱۷ سرنشين...خيلی همديگر رو نميشناختيم ...هركس دوست خودش را آورده بود ....اول كار گفتند چون شما دكتری تو رئيس گروه ۱۷ باش....قبول كردم و اسم همه رو يادداشت كردم: تقی يوسفلويي..محمد صحرايي.. امير صحرايي..حسين صحرايي..حميد خداجو..رضايوسفلويي..سيدمجيدحسيني..اميرحسين نظري..سعيدنظري.. رضاشهرستاني..سعيدرجبي.. سيدحامدحسيني.. حميدمعصومي.. جمشيدبابايي.. بهروزتاج.دوزيان.. محمدحيدر.. جلال.بوجاري.... تو كرمانشاه با نجف تماس گرفتم و نشانی هتلی كه دايی جلال مسئولش بود رو گرفتم...نجف..حرم حضرت علي(ع) باب قبله..شارع الرسول..فندوق البتول..تلفن۰۰۹۶۴۳۳۳۶۹۲۲۹ دايی جلال گفت ساعت ۲ بعد از ظهر منتظرتان هستم.
ساعت ۲ بعد از نيمه شب تو شهر مهران بوديم...تعدادی راه.بلد ما رو دوره كرده بودند و هركی يه نرخ ميگفت...من اصرا داشتم كه فردا صبح مرز برای همه بازه...اما بچه.ها ميترسيدند ممكنه زمان رو از دست بدهند...آخر سر رای گيری كرديم و قرار شد با قاچاقچي.ها بريم.. نفری هشت هزارتومان داديم و ساعت چهار و نيم صبح از روستای اسلاميه شهر مهران به سمت عراق حركت كرديم....پشت سر ما هم سيل زائران و مرد و زن و بچه و پير راه افتادند...كوله.ها و ساكهای گروه ۱۷ پر بود از نان و كنسرو و آب بسته.بندي....راه تاريك بود و ناهموار...بلدچي.ها از اينكه در تاريكی مجبور بودند كاروان را هدايت كنند گله داشتند...نيم ساعتی رفته بوديم كه مشخص شد بلدچی جلو كه اسمش مظفر بود راه رو اشتباه رفته....
ادامه دارد
داستان عاشق - قسمت بيستم
مرصاد (بخش سوم)
داستان عاشق
به ياد دلاورمرديهای رزمندگان و جانبازان حماسه هشت سال دفاع مقدس
قصه ابراهيم و اسماعيل
اسماعيل تازه به دنيا آمده بود كه ابراهيم توي جنگ قطع نخاع شد ؛ از گردن به پائين . حالا يك سالي ميشد كه افتاده بود گوشه اتاق و بيشترين كاري كه ميتوانست بكند اين بود كه گردنش را به راست يا چپ بچرخاند تا شايد اسماعيل را بهتر ببيند .
فاطمه اسماعيل را كنار تشك ابراهيم گذاشت و اسباب بازيها را دور و برش ريخت .
-سرگرمش كن تا من دو تا نون بگيرم .
فاطمه رفت.
اسماعيل با تفنگش ور ميرفت . هوا كمابيش سرد شده بود و علاالدين كفاف گرم كردن خانه را نميداد . بخار آب با در كتري بازي ميكرد. نگاهش را به طرف اسماعيل چرخاند . اسماعيل زل زده بود به كتري .
- چيه بابايي؟ ها ؟ . . .
اسماعيل خنديد . تفنگش از دستش افتاده بود . چهار دست و پا به طرف علاالدين راه افتاد .
كجا ميري ؟ . . . برگرد بابائي . . . به اون دست نزني ها ! اوف ميشي . . ;
اسماعيل درنگي كرد و دوباره راه افتاد . آب كتري ميجوشيد و قل قل ميكرد . ابراهيم تشر زد :
- اسماعيل ! مگه نميگم برگرد . . . بچه بد !
اسماعيل دسته علاالدين را گرفت و بلند شد و ايستاد. ذوق كرده بود . صداي ابراهيم ميلرزيد :
- بيا اينجا با تفنگت كيوكن بيا . تفنگت كو ؟ . . .
اسماعيل دسته علاالدين را تكان ميداد و ميخنديد . ابراهيم با او يك بند حرف ميزد تا شايد برگردد .
اسماعيل دسته علاالدين را به سمت خودش كشيد . علاالدين كج شد. ابراهيم فرياد زد. كتري آب جوش دمر شد روي اسماعيل.
اسماعيل افتاده بود و جيغ ميزد . ابراهيم هم.
شما از خاك بر افلاك رفتيد
به معراج هدف، چالاك رفتيد
شما دريا دلان،درياي رازيد
به امواج خطر، بيباك رفتيد
اين داستان رو از وبلاگ يکی از دوستان خوب انتخاب کردم و بزودی ادامه خاطرات خودم رو مينويسم
نظرات ()


